تبليغاتX
فكر هاي يك ادم دوپا

فكر هاي يك ادم دوپا

خب توی پست قبلی غلط کردم گفتم دیگه حرفی ندارم برای اینجا .

حالم گرفته هست . تنهام توی اتاق و با تقریب خوبی جزو محدود باقیمانده های خوابگاهم .

همه رفتن .بچه های اتاق رفتن جنگل ابر و من نرفتم باهاشون .

فکر میکردم ادم کینه ای نیستم ولی الان فهمیدم من فقط زود ادم هارو میبخشم ولی همیشه یادم هست

که بینمون چی گذشته . هنوز یادمه دوم ابتدایی معلم به خاطر دست خطم که بد بود پرسید کجا زندگی

میکنم . بعد که فهمید پایین شهر هستیم گفت معلومه .

من فکر کردم بچه های بالا شهر همه دست خطاشون خوبه تا وقتی که فهمیدم هیچ ربطی نداره

و هیچ وقت یادم نرفت کارش رو .

حس بدی دارم این 2 روز . حس میکنم برگشتم به ترم 2 و دارم دیوونه میشم .

همش باید اهنگ گوش بدم . بچسبم به تختم با بشینم توی بالکن .

توانایی این رو دارم که از یک سوراخ 40 بار گزیده بشم و شدم .

قرار بود بریم شمال ولی نشد . نشستن پای فوتبال دیدن و برنامه رو خراب کردن و بعد هم

سیخ کردن که برن جنگل ابر . من دوس داشتم جنگل ابر رو یه بار همه گروه با هم بریم .

دلم هوای شمال رو داشت ولی نیومدن .

ولی دیگه بهتر از خوابگاه موندن بود که .خواستم برم که اون بحث پیش اومد .

و اون لحظه تنها چیزی که نمیخواستم بودن توی اون جمع بود .

قشنگ حس کردم که کسی تخمش هم نیست که من نمیام جنگل .

کسی ازم نخواست که برم همراشون و توی قیافشون میشد خوشحالی رو هم دید .

من کجای راه رو اشتباه رفتم ؟ نمیدونم .

فکر کن یکی جلو بقیه برینه بهت اونم سر چی ؟ که یکی خوابه و تو بهش گفتی سر و صدا نکن

بعدشم  اخر کار بیاد بهت دست بده که کاری نداری  من دارم میرم بیرون حال کنم ؟

اره من کارت دارم  پسر ، برات حال و هوایی مثل امروزم رو ارزو میکنم

اصلا ناراحت نیستم که نرفتم . من تنهایی رو دوس دارم .

من بال میخوام تا فرار کنم . از این جا از دانشگاه از این ادما

من شیراز رو میخوام لعنتی....


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:35 توسط وحید| |

چقدر ساکت شدم . خوبه یا بد ؟ چه فرقی میکنه ؟

دیگه حرفی که بخوام اینجا بزنم ندارم .منتظر یه خبرم . خبر خوب

برام دعا کنید .

منتظر یه تغییرم . شاید محتاج یه تغییرم .

باید گذشته هارو گذاشت و رفت .

اینده باید حال و هواش عوض بشه .

راکد شده زندگی...


نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:1 توسط وحید| |

این روزای اخر سال رو دوس ندارم . هیچ کار خاصی نیست توش به جز حمالی و خونه تکونی .

البته خدا رو شکر امسال من دخالتی نداشتم و وقتی اومدم خونه همه چی اماده بود .

قدیما عید رو دوس داشتم ولی الان برام عادی هست . فقط دوس دارم ماشین داشتم و البته پول

تا میزدم به جاده و سفر و سفر و سفر ....

روزای بدی رو داشتم تو این ماه و نمی خوام بهشون فکر کنم ولی سخته .

حس میکنم خیلی کار برای انجام دادن دارم بعد از دانشگاه و دوس دارم این ترم هم تموم بشه زود .

کلی برنامه چیدم برای ایندم و هدف هایی که حالا دیگه وقتشونه .

کاش سال تحویل ساعت بهتری بود . شاید امسال متفاوت شروعش میکردم .

دوس دارم سال 91 برام خبرای خوب داشته باشه .

الان که دارم فکر میکنم میبینم 1 سال گذشته فقط الاف بودم و این خیلی بد هست .

هر چی فکر میکنم هیچ قدمی برای بهتر شدن زندگیم بر نداشتم .

فقط پای اینترنت و فیس بوک و توییتر گذشت .

رفتم توی 24 سالگی و فکر نکنم دیگه وقتی برای این بچه بازی ها باشه .

میترسم روزی برسه که خودم رو خیلی سرزنش کنم برای فرصت هایی که از دست دادم .

باید فکر کنم و ببینم تو این 6- 7 ماهی که از دانشگاه مونده چه کار میشه کرد .

شاید لازمه که سال جدید رو با هدف های بهتری شروع کنم .

شاید دیگه وقتشه آدم شم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:22 توسط وحید| |

دیشب خیلی شب عجیبی بود . کسی رو که دوس داشتم رو توی دانشگاه دیدم

و بعد که اومدم اتاق طاقت نیاوردم بهش اس ام اس دادم

گفتم میخوام باهات حرف بزنم و قسمش دادم که کسی نفهمه

قبول کرد ، حداقل در ظاهر

بهش گفتم همه ی چیزایی رو که 4 ترمه تو دلم مونده بود .

گفت حرفی نداره که بزنه و عذر خواهی کرد

دلم گرفت . 1 ساعتی زیر پتو موندم و بعد صورتم رو شستم و برگشتم به حال و روز عادی

وقتی 1 امتحان سخت داری حتی اگه خراب هم کنی خوشحالی که دیگه بد یا خوب تموم شده

دقیقا همین حس رو داشتم .

من خیلی کم عاشق میشم . 1 بار ترم 1 و حالا هم این .

جفتشون هم نه گفتن . البته اینقدر ها هم داغون نیستما :-))) ولی خب بد شانسم

برام مهم بود که جوابش چی هست ولی از همه مهم تر این بود که بفهمه من دوستش دارم

وقتی یکی ادم رو دوس داره حتی اگه ازش متنفر هم باشی نمیتونی فراموشش کنی .

نمیدونم اولین برخوردمون بعد از این حرف ها چطوره...

کاش به همون خوبی قبل باشه....

شب با یه اقایی اشنا شدم توی یه سایت . دنبال یه چیز خاص بودم مربوط به کار آیندم

قول همکاری داد و یه جورایی خیلی امید خوبی بهم داد .

یادم به این جمله افتاد :

خدا  گر ببندد ز حکمت دری......... ز رحمت گشاید در دیگری


نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:23 توسط وحید| |

از دبیرستان که بودم داداشم بهم عیدا  سر رسید میده و منم هر روز

اتفاقایی که برام می افته رو می نویسم.شده 4،5 سال هر روز خاطره .

البته خیلی از روزام به 5 ،6 خط هم نمیرسه .

شاید بعد ها وقتی سنم بالا رفت و برگشتم اینارو خوندم برام جالب باشه .

هوا خیلی سرد هست و حال به هم زن ولی برام اصلا مهم نیست .

من اومدم که تمومش کنم و برگردم به زندگی عادی ای که 4 سال ازش دور بودم .

خیلی حرف دارم که بگم ولی ادرس وبلاگ رو خیلی ها دارن و دوس ندارم که اونا بخونن

شاید به زودی رفتم یه جا دیگه نوشتم برای دل خودم .

گاهی وقت ها باید برای دل خودت بنویسی و بدون مخاطب .

بدون داشتن 10 20 تا نظری که شاید ندونی چی جوابشون رو بدی .

اصلا یادم نمیاد چرا اسم اینجا رو گذاشتم ذهن خاموش ولی دوس دارم اسمش رو .

از مهر 89 یکی رو دیدم و حس کردم دوستش دارم . نمیدونم شما از این اخلاق ها دارید یا نه

من بعضی وقت ها حس میکنم که بعضی غریبه ها رو دوس دارم .

توی اتوبوس یا خیابون یکی رو دیدم و حس کردم دوستش دارم . احمقانه هست ولی خب...

اصلا منظورم قیافه طرف نیستا . نه که بگم برام مهم نیست ولی اون حسی که بهش دارم

اصلا ربطی به قیافه اش نداره .یه جور تله پاتی

1 سال و نیم گذشت  تا بالاخره باهاش دوست شدم . البته دوستای خیلی عادی .

شاید روزی که خواستم از سمنان برم بهش گفتم چقدر دوستش دارم و خودمم نمیدونم چرا .

نمیخوام وابسته کسی بشم . نمیخوام کسی وابسته ام بشه .

وابستگی ترس داره و منم الان وقت ترسیدنم نیست .

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط وحید| |

خیلی ساکت هستم این روزا و این یعنی یه ارامش نسبی دارم توی زندگیم .

خلاصه بعد از امتحان ها و اتفاق هایی که منو مجبور کرد 2 روزه برم سمنان

و برگردم شیراز ، الان همه چی خدا رو شکر خوبه .

این همه خوشی و ناراحتی گذشت و حالا ترم اخر هستم و خدا رو شکر دیگه تموم هست .

ترم خیلی سختی دارم و در کنارش پروژه هم هست  .

هر روزی که میگذره بیشتر به خودم این اطمینان رو میدم که تمام تلاشم رو

برای رفتن از ایران میکنم .میدونم اونجا هم بدبختی های خودش رو داره

ولی خب من اماده ام برای سختی هاش .

یه دوست مشهدی دارم که واقعا اراده ی قویی داره و رفت سوئد .

الان هم برای دکتراش رفت دانمارک .

اون رو که میبینم واقعا امید وار میشم به این که هر هدفی رو اگه از ته دلت بخوای ، بهش میرسی .

هنوز شیرازم و احتمالا 4 شنبه بر میگردم سمنان .

هیچ وقت برای رفتن به سمنان اینقدر دلتنگ نبودم .

این هفته کنکور ارشد هست و اکثر همکلاسی هام ثبت نام کردن .

برای اونا و هر کدوم از شما که کنکور دارید ارزوی موفقیت میکنم .

برام دعا کنید و از خدا بخوایم که یه روز هممون به ارزوهای خوبمون برسیم .

فعلا حرفی نیست تا برم سمنان و از اونجا بازم بیام برای هم صحبتی .

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 2:15 توسط وحید| |

فصل امتحان ها کی حال و حوصله خوندن داره که من بیام بنویسم اخه ؟

هیچ وقت درس برام مهم نبود . خیلی چیزای دیگه هم همین طور .

وقتی دوستام با هم سر بعضی مسائل بحث میکنن من گیج میشم که چطور میشه کسی

براش مهم باشه .

البته این بی خیالی الان رفته تو پاچم . ترم دیگه 24 واحد برام مونده و این ترم نباید درسی رو بیافتم .

دعا کنید من امسال تموم کنم و برگردم شیراز و هیچ وقت دیگه از شیراز دور نشم .

البته اگه یه ارزو داشته باشم اونم از ایران رفتن هست . واقعا خسته کننده شده.

حس میکنم یه پیرمرد شدم که حال و حوصله کسی رو نداره .

شاید خنده دار باشه ولی هر شب 3 4 ساعت سایت هارو میگردم برای پیدا کردن یه کشور

که بشه فرار کرد و رفت سمتش .

میدونم که میرم بالاخره و همین بهم امید میده .

هدف خیلی خوبه تو زندگی . گاهی ادم رو از این رو به اون رو میکنه .

گور پدر نصیحت ولی یه هدف داشته باشید همیشه .


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:58 توسط وحید| |

ماه هم که باشی
برای سرزمین تنهایی من
همیشه در هاله ای از ابرها بودی
و من دلخوش به حرف مردم
که ماه همیشه پشت ابر نمی ماند
باید گوش هایم را بگیرم
این مردم قبل تر هم مرا دست انداخته بودند
از هر دستی که بدهی از همان دست پس میگیری
مردم شهر میگفتند
و من سال هاست با دست هایی خالی
به دنبال طلب هایم هستم

امشب یکی ارزو هام رو ریخت به هم
حس بدی بود .
همین

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 4:4 توسط وحید| |

چی بگم ؟ انگار مجبورم هر چند یه وقت یه بار بیام اینجا اعلام کنم که هنوزم پر از دردم

یه وقت کسی چشمم نزنه بگه وحید حتما دلش خوشه که نمیاد این جا

به اندازه 1 2 ماه کار انجام نداده دارم ولی بازم الاف هستم . یا خواب یا پای اینترنت

اعصابم ریخته بهم . چند وقت بود قلبم خیلی درد میکرد در حدی که نفسم بالا نمی اومد

هی می خواستم برم دکتر ولی گفتم بگذار ببینم چی میشه

با خودم گفتم اگه من تو خواب مردم چی پیش میاد  ؟

فقط تنهایی مادرم من رو عذاب میده و بس وگرنه دلیل خاصی برای زندگی ندارم.

نا امیدی خیلی بد دردی هست ولی هر کاری میکنم ازش دور شم در توانم نیست .

چرا این دانشگاه تموم نمیشه .............

اومدم این جا پست بگذارم دیدم فقط الان حس نالیدن هست و بس

شب یلدا هم خیلی تخمی بود . همه رفتن خونه یکی که من ازش بدم میاد و من تنها موندم خوابگاه

یه کم رفتم اتاق دوستام دیدم تنهایی رو بیشتر دوس دارم .

راستی 28 اذر تولدم بود . به مراتب بهتر از شب یلدا بود ولی دست کمی از تخمی بودن نداشت .

از شب یلدا یه انار ما خوردیم که اونم شیرین در اومد.

این روزا رو دور شانس نیستم انگار.....


پ ن : خیلی مرد هستید که چرت و پرت های منو می خونید



نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 16:32 توسط وحید| |

یکدفعه برف اومد و عجیب بود. البته خود سمنان زود اب شد برفاش و شاید خیلی ها ندیدن.

اخه از ۵ صبح بارید تا ۹ صبح و ۱۱ نشده اب شد . خوش شانس بودم که دیدم.

اینم از خوبی های شب زنده داری من هست .

ولی فرداش رفتیم برف بازی و خیلی خوب بود . برف رو دوس دارم ولی فقط وقتی که می باره

بعدش که دیگه هوا صاف میشه و باد سرد میاد حالم به هم میخوره.

خواستم یه چیز دیگه بگم نمیدونم چرا اینارو نوشتم.

یه بار شیراز که بودم یه پسر ۱۸ ۱۹ ساله بود که توی پارک داشت جلوی همه

گریه میکرد و هیچ کس نمیرفت جلو .

 من خواستم برم دوستام گفتن بی خیال شاید دوست نداشته باشه

ولی من همش حس میکردم حالا که جلوی همه داره گریه میکنه شاید دوست داشته باشه یکی

بره سمتش و ازش بپرسه دردش چیه

نرفتم ولی تا چند روز اعصابم خورد بود که چرا کمکش نکردم.

امروزم تو دانشگاه حراست گیر داده بود به مانتو یه دختره . اصلا تیپش بد نبود خدایی .

کارتش رو گرفته بود ساعت ۱۲:۵۰ و میگفت برگرد خوابگاه مانتوت رو عوض کن یا

کارتت رو میبرم حراست برو اونجا بگیر.

دختره التماسش میکرد که ساعت ۱ کلاس داره و می خواد بره.

ولی بی شرف توجه نمیکرد . دختره بالاخره مجبور شد و تو راه دیدم با شال گردنش

داره اشک هاشو پاک میکنه . با خودم گفتم کاش رفته بود وسط بحثشون

و گیر میدادم به حراست . نمیدونم چند بار دیگه پیش اومده که کسی دوست داشته باشه

دستش رو بگیریم ولی ما بی تفاوت رد شدیم ازش.

فقط میدونم حس بدی هست این بی تفاوتی.

در کل نسلی سوخته تر از ما هم هست ؟

اگه اونقدر بی شرف بودم و پست و همیشه دوس داشتم که کسی رو ازار بدم ولی

نمی تونستم وارد یکی از نیرو های انتظامی ایران بشم حتما حراست دانشگاه میشدم.


پ ن : نمیشه زمین خورد و گریه نکرد     /      به دادم برس بهترین نارفیق

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:16 توسط وحید| |

Design By : Night Melody